تبليغاتX
یادگاری های عاشقانه

یادگاری های عاشقانه

بدون شرح !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/25ساعت 16:13  توسط  "مهم نیست"   | 

امشب دلم پر از گریه بود

بهارم !

کاش بودی

چشمهام بهونه تو رو گرفتن ...

 

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/15ساعت 0:26  توسط  "مهم نیست"   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت 11:4  توسط  "مهم نیست"   | 

شعرش بعدا مینویسم !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 22:35  توسط  "مهم نیست"   | 

آخه این انصافه !

چرا با دل من بازی میکنی ؟!

چرا نمیگی چی شده ؟

چرا .....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/17ساعت 17:22  توسط  "مهم نیست"   | 

                                     

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم

 

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 21:24  توسط  "مهم نیست"   | 

 

امشب بر آستان جلال تو
آشفته ام ز وسوسه الهام
جانم از اين تلاش به تنگ آمد
ای شعر ... اي الهه خون آشام

ديريست كان سرود خدائی را
در گوش من به مهر نمی خوانی
دانم كه باز تشنه خون هستی
اما ... بس است اينهمه قربانی

خوش غافلی كه از سر خودخواهی
با بنده ات به قهر چها كردی
چون مهر خويش در دلش افكندی
او را ز هر چه داشت جدا كردی

دردا كه تا بروی تو خنديدم
در رنج من نشستی و كوشيدی
اشكم چون رنگ خون شقايق شد
آنرا بجام كردی و نوشيدی

چون نام خود بپای تو افكندم
افكنديم به دامن دام ننگ
آه ... ای الهه كيست كه می كوبد

آئينه امید مرا بر سنگ؟
در عطر بوسه های گناه آلود
رؤيای آتشين ترا ديدم
همراه با نوای غمی شيرين

در معبد سكوت تو رقصيدم
اما ... دريغ و درد كه جز حسرت
هرگز نبوده باده به جام من
افسوس ... ای امید خزان ديده

كو تاج پر شكوفه نام من؟
از من جز اين دو ديده اشگ آلود
آخر بگو ... چه مانده كه بستانی؟
ای شعر ... ای الهه خون آشام
ديگر بس است ... اينهمه قربانی!

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/10ساعت 14:56  توسط  "مهم نیست"   | 

خیلی دلم گرفته ...

تقدیم به تو

دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
ِیا نيازی که رنگ می گيرد
در تن شاخه های خشک و سياه

دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسيمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان

لب من از ترانه می سوزد
سينه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه می سوزد

هر زمان موج می زنم در خويش
می روم، می روم به جائی دور
بوتهء گر گرفتهء خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شکوفه لبريزم
يار من کيست ، ای بهار سپيد؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست، ای بهار سپيد

دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را بخويش می خواند؟
سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش
آنکه يار منست می داند!

آسمان می دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمی گنجد
آه، گوئی که اینهمه «آبی»
در دل آسمان نمی گنجد

در بهار او ز ياد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گيسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار، ای بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام

می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خيس تازهء سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟  

                                                                                               (فروغ فرخزاد)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/02ساعت 15:16  توسط  "مهم نیست"   | 

عاشق شدن سخته ...

میدونم نیستم

و شاید هیچ وقت هم نتونم بشم ! (به خاطر شرایط موجود نه به خاطر لیاقتها یا نخواستن)

بعد تو دیگه واقعا نمیتونم نقطه بذارم و برم سر خط

پس این دلخوشی را از من نگیر

بذار دوستت داشته باشم ...

بعضی دوست داشتنها  از خیلی عشقهای پوچ و خیالی بهتر و واقعی تره

واسه همینه که میگه :  همین دوست داشتن زیباست

                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/29ساعت 23:9  توسط  "مهم نیست"   |